سفرنامه ارمنستان

ماه رمضان سال 93 هم از نظر مالی و هم معنوی برای من خیلی عالی بود . برای استراحت بعد ماه رمضان به دنبال جای مناسبی بودیم که برای تعطیلات عید فطر بریم که گرجستان و ارمنستان به نظرمان جالب آمد و قرار گذاشتیم تمام دوستان در روز آخر ماه رمضان در شهر هوپا (Hopa) در استان آرتوین ترکیه همدیگه رو ببینیم هر کدام از شهر های جداگانه ای می آمدیم خود من به شخصه از استانبول ، دو تا از دوستان از تهران و یکی از شیراز و یکی از دبی . خودم به شخصه بعد از گرفتن ویزای شنگن ، کوله پشتی ، دوربین عکاسی رو اماده کرده بودم و منتظر روز موعود بودم . بعد از جمع شدن همه دوستان در هوپا ، از شهر باتومی وارد گرجستان شدیم – چون این سفر نامه رو به ارمنستان اختصاص داده ام این قسمت ها را خیلی سریع رد میشم – بعد از کمی توقف در گرجستان با یک مینی بوس به سمت ارمنستان را افتادیم ، در زیر با سفرنامه ارمنستان من همراه باشید.

جالب اینجا بود که هنوز ویزای یکی از دوستان تایید نشده بود ولی ما داشتیم همینطور به ارمنستان نزدیک میشدیم خیلی سریع به گمرک رسیدیم ساکت و آرام بود . چیزهایی که بیشتر از پلیس های که  کلاه های سبز رنگ به سر داشتند ، جلب توجه میکرد ، لوحه های خیلی بزرگ سبز رنگی بود که احتمالا چیزهایی مثل "رشوه ممنوع و مجازات دارد و اینها  " نوشته بود ما که چیزی متوجه نشدیم من به شخصه با پرداخت 10 دلار از کارت اعتباری ام ویزای الکترونیکی گرفته بودم ولی دوستمان چون دو روز قبل از تور ارمنستان برای ویزا اقدام کرده بود ، هنوز تایید نشده بود و ویزا نداشت تمام مینی بوس با چهره های عبوص و خسته مدام به ما نگاه میکردند و منتظر ما بودند در آخر مجبور شدیم همانجا برای ویزا اقدام کنیم و برای همین وارد صف اخذ ویزا شدیم بعد از نیم ساعت سر و کله زدن این بار ویزا درست بود اما برادری که ویزا صادر میکرد کمی ادا اصول در آورد و یکجورایی به ما فهموند که بله پولی هم برای خودش میخواد .

در ترمینال بعد از پیاده شدن از اتوبوس بلافاصله به دنبال یک صرافی بودیم که کمی پول چنج کنیم تعداد زیادی پیر زن برای اجاره خانه و یا اتاق آنجا بودند . جالب اینجا بود که تقریبا هر جا که میرفتیم تقریبا فارسی بلد بودند . بلاخره هرطور که شده هاستلی (مهمانخانه) که رزرو کرده بودیم را پیدا کردیم . در هاستل بسته بود و از دور و بری ها آدرسی گرفتیم که شاید صاحب هاستل را پیدا کنیم ولی راستش رو بخواهید بسته بودن در هاستل با در نظر گرفتن خستگی طول راه حسابی عصبانی مان کرد یه جورایی حرص مان را از همسایه بی نوا درآوردیم ! خلاصه اینکه بعد از اینکه وارد اتاق شدیم و وسایل را چیدیم برای کشف شهر راهی مرکز شهر شدیم .

هاستلی که گرفته بودیم به Hanrapetutyan Hraparak یا میدان جمهوریت بسیار نزدیک بود . ما نقطه مرکزی شهر را همینجا قرار دادیم و همه مسیر ها رو بر حسب همین جا تعیین کردیم . در کل میدان سنگهای کل ساختمان ها یکی بود به نظر من این معماری واقعا این شهر را متمایز میکند . این مرکز میدان که با ساختمان های اداری احاطه شده ، یک حوض بزرگ هست به اسم " Singing Fountains" فواره های آواز خوان . تا یادم نرفته باید ذکر کنم که در بین این همه بناهای اداری یک هتل زنجیره ای معروف هم خودش رو جا کرده !

مسجد آبی

مسجد آبی . کی میدونه در این 200 سال چه ماجراهایی در این مکان اتفاق افتاده . پیدا کردن همچین مکانی در یک کشور ارمنی خیلی هم سخت نیست به میدان جمهوریت خیلی نزدیک بود . با ورود به این مسجد کاملا حس میکنید در ایران هستید . نقش های کناری دیوار ها واقعا دیدنی هستند . تقریبا در چند روز یکه به مسجد سر زدیم کسی نبود ولی همینکه همیشه درش باز بود حس خوبی به آدم میداد.

 4 محراب در مسجد وجود داره و منبر خیلی سلده است . باغچه مسجد فوق العاده است . در مسجد دو توریست فرانسوی بودند که کمی درباره تفاوت های مسجد سلطان احمد استانبول با این مسجد با هم صحبت کردیم و چند سوال از عبادت مسلمانان و تاریخ اسلام داشتند که با اطلاعات کمابیش خودم سعی کردم جواب مناسبی بدم .

مسجد آبی

داخل مسجد جایی مثل مدرسه قرآنی هم بود که البته بسته بود و ما رو راه ندادند و در کنار مدرسه هم یک کتابخانه بود که پر بود از کتاب های دینی فارسی.

در کل شهر در جاهای مختلف چه در خیابان های اصلی و چه در کوچه پس کوچه های فرعی کلی مجسمه و آثار هنری وجود داشت و واقعا حس متفاوتی به آدم میداد و شهر را خاص میکرد . من به شخصه ، کلا با مجسمه ها مشکل دارم ولی چیز جالبی که درباره مجسمه های ایروان نظرم رو جلب کرد این بود که لااقل دستشون توپ و تفنگ نبود و نمادی از نفرت و جنگ نداشتند . خیابان های فرعی شهر هم واقعا دیدنی هستند با سنگ های رنگی و اثار هنری به من این حس رو میده که در خیابان های پترا در حال قدم زدنم .

وقتی در حال گردش بودیم به یک پیاده روی جالب برخوردیم که به صورت یک تونل زیر زمینی بود و تقریبا طولانی در واقع رفت و برگشت ما بیش از نیم ساعت طول کشید . ورودی و خروجی باز با انواع اثار هنری تزیین شده بود . البته تحت تاثیر خستگی راه و گیجی روز اول ، باید اعتراف کنم کهکمی ترسیده بودیم ولی بعد از مدتی چند تا جوون با دوچرخه ها اومدن و مسابقه گذاشتند .  در خروجی تونل یک ببر بود که واقعا قشنگ بود و جزئیات زیادی داشت .

راه ها طولانی شد و ما هم همینطور بی هدف میگشتیم تا این که جلومون  cascade-البته ایرانی های اونجا میگفتند هزار پله – ظاهر شد . اول از همه باید بگم معماری بنا فوق العاده است و چون میخواستیم خیلی با دقت این جا رو بگردیم دیدن کلی خیلی وقت ما را گرفت که واقعا وصف این همه جزئیات مهارت میخواد . معمار این بنا به تمام قسمت ها دقت خاصی داشته و در کنار متفاوت بودن هر گوشه اتحاد و بستگی خاصی دارند . هر طبقه بنا یک موزه یا نمایشگاه خاص است . هر اثر هنری که در این جا میبینید از زیر دست یک هنرمند واقعی و معروف بیرون آمده وهر کدوم  ارزش بالایی دارن . نکته جالب در این جا اینکه وقتی دور و برتون رو نگاه میکنید متوجه میشید بیشتر از ارمنی های محلی ایرانی اونجاست و همین موجب شده که تقریبا همه ارمنی ها فارسی بلد باشند . اطراف کسکید پر کافه و رستورانه که در اصل مکان پولدارها و سطح بالاهای ارمنستانه .

ارمنستان در غروب آفتاب جور دیگه ای زیباست خصوصا کوه آرارات دقیقا روبرومون قرار داره و در فاصله 60 کوه هستیم . تا بالای کسکید رو بالا رفتیم یک عکسی هم از اون بالا گرفتیم که منظره ای زیبا از شهر در کنار کوهای سربه فلک کشیده آرارات در ساعت های  پایانی روز .

بعد از کسکید به اُپرا هاوس رفتیم ولی متاسفانه در روزهای اقامت ما برنامه خاصی نداشت بیرون از بنا دقیقا روبروی اُپرا هاوس مجسمه دو هنرمند بزرگ گذاشته شده . در بین با تاریک شدن تدریجی هوا ، تعداد زوج های جوون ها هم بیشتر شد در کل اینجا شب نشینی و قرار های شبانه در قهوه خوری ها بسیار معموله . در طرف دیگه بنای اُپرا هاوس ، سالن کنسرت دیگه ای به نام  “Khachaturian”وجود داشت که کنسرت های معمولی رو برگذار میکرد.

بعد میدان از آزادی به پارک قو (Swan Lake) میرسیم . این مکان از اون دسته جاهایی است که دوست داری ساعت ها بشینی و وقت بگذرونی در اطراف دریاچه انواع و اقسام کافه و رستوران هست و ما هم تصمیم گرفتیم چندین و چند ساعتمون رو تو یکی از همین کافه ها به نام جِزوه (Cezve) سپری کنیم در پشت همین جا دوباره چند کافه و سینما بود اگرچه خیابون های این منطقه پر بود از مغازه ها و بوتیک های مختلف با این حال خیلی واضح بود که به قشر خاصی متعلق هست .  از راه گرجستان به سمت ایروان که می اومدیم در اتوبوس خانه و وضعیت مردم ارمنستن را دیدیم که در واقع اصلا جالب نبود.

قرار شد با قطار برگردیم تا بنای ترمینال قطار رو هم ببینیم .بنای ترمینال از ساختمان های معروف روسی الهام گرفته و به قهرمان روسی دیوید عرض شده بود که مجسمه اش  در باغچه ترمینال قرار داشت . هر چقدر هم که ما موفق به پیدا کردن بلیط نشدیم با این حال قطار تا باتومی میره . 

در هر سفری که میرم همیشه از کرایه تاکسی ها میترسم برای همین این بار دوست مان از شیراز گفت که همه چیز رو به من بسپارید و بعد از 10 دقیقه با یه ماشین که خیلی هم قدیمی بود پیشمون اومد در طول مسیر راننده که خیلی هم خوش صحبت بود و استثناً انگلیسی بلد بود کلی درباره تاریخ ارمنستان و اختلافات شون با ترک ها و جنگ ها و مشکلات داخلی صحبت کرد . در آخر ما رو به زیزرناکابرت برد که نمادی از نسل کشی ارمنی ها بدست عثمانی ها بود که به آن موزه Genocide هم میگفتند در واقع اینجا بشکل یک یادبود و موزه است اول ما از سمت بنای یادبودش رفتیم که در مرکز شنگهای به شکل دایره یک آتشی بود که به طور مداوم میسوخت و مردم میومدند و در کنار آتیش گل میذاشتند .

در این جا حسم همدردی ام گل کرد و با یکی از گل ها چند عکس گرفتم بعد وارد یک مسیر طولانی شدیم در واقع متوجه نمیشدم روی دیوار چی نوشته بودند ولی اتمسفر و طراحی مکان واقعا تاثیر گذار است البته صدای بلند و واضحی که در کل مکان طنین انداز هست نقش خیلی مهمی در این تاثیر گذاری داره . میخواستیم وارد موزه شویم که نگهبان گفت که به دلیل تعمیرات فقط یک اتاق از موزه قابل بازدیده واقعیتش به دلیل اینکه سالهای طولانی در ترکیه زندگی میکنم خیلی کنجکاو بودم که این جریان نسل کشی رو یکبار هم از زبان ارامنه بشنوم . وقتی وارد اتاق شدیم بیشترین چیزی که برای من جالب بود عکسی بود که از 30-40 نفر از ارامنه ای بود که قبل از اعدام شدن از آنها عکس گرفته شده بود . وقتی به ارمنی که داشت برامون عکس رو توضیح میداد گفتم که در فاصله نیم ساعته از این مکان داخل عکس زندگی میکنم ، حسابی تعجب کرد و البته خداروشکر که قبلش گفته بودم که ایرانی هستم و فقط تو ترکیه زندگی میکنم مگرنه ممکن بود بلایی سرم می آورد . ولی حقیقتا تا جایی که من دیدم موزه دلایل و اسناد خیلی جدی نداشت و توقع من رو برای باور 100% برآورده نکرد پس همون وضعیت بی طرفمو ادامه میدم . 

با سپردن این مسائل به تاریخ دانان فقط میتونم بگم امیدوارم دیگه هیچ وقت و هیچ جا جنگ نشه و از موزه خارج میشیم . وقتی بیرون اومدیم انتظار نداشتیم که راننده هنوز منتظرمون باشه ولی دیدیم که سر یک آبخوری خیراتی داره کمی آب میخوره و خودشو خنک میکنه . تو راه بازگشت باز درباره تاریخ آرارات ، خصوصی سازی کارخانه کنیاک سازی آرارات صحبت کردیم اینطور که معلوم است وضعیت اقتصادی در اینجا خیلی خوب نیست . 

به موزه کتاب با اسم جالب ماتناداران رفتیم همن جا باید اعتراف کنم که خیلی تحت تاثیر این مکان قرار گرفتم قسمت ورودی موزه با مجسمه های عظیم الجسه ای تزیین شده بود . در واقع اگر خودم به شخصه  تو نقشه به دنبال این مکان نبودم و با دانایی نمی اومدم ، با دیدن بنا هیچوقت باورم نمیشد که اینجا موزه کتابه . بله وضعیت اقتصادی تو ارمنستان افتضاحه این کاملا با چشم دیده میشه ولی حالا فکر کنید اگر وضع اینها خوب بود چی میشد اگر این بناها و آثار هنری به این زیبایی در این وضعیت درست شده فکر کنید اگر پول داشتند چه قصر ها و بناهایی میساختند ! داخل بنای موزه هزاران کتاب خطی و اسناد و برگه های خیلی قدیمی و تاریخی وجود داشت و یکی از بزرگترین کلکسیون های کتاب های دست نوشته جهان در این بنا وجود داشت که واقعا ارزش دیدن داره . جالب اینکه داخل موزه جوری طراحی شده که در صورت رخ دادن حمله هسته ای کتاب ها را محافظت میکند و حتما اشتباه نمیکنم اگر بگم که اینجا مثل چشم ارمنستان ازش مراقبت میشه .

راستی اینجا باید بگم که بعد از دو روز اول به راحتی خیابان های اصلی شهر رو یاد میگیرید و بعدش پیدا کردن همه چیز خیلی راحت تر میشه مثلا پیدا کردن هر چیزی تو خیابون تومانیان ، ساریان ، موسکویان ، ماشتوت و تیگرن دیگه خیلی راحت شده .

چیز دیگه ای که تااینجا خیلی برامون جالب بود اینترنت 4G بود که سرعت و کیفیت خیلی خوبی داشت .  خیابون Tigaryan پر بود از بنا های قشنگ و شیک . در طول  خیابون کلی ماشین لوکس و مدل بالا دیدیم البته باید بگم که این ساختمون ها کار ارمنی ها نیست و خیلی واضح صاحب های خارجی داره . در طول خیابون کلی مجسمه و تزئینات چوبی و سنگی و کار دست فروخته میشد که به آدم حس اینو میداد که تو یک موزه سرباز در حال قدم زدنی .

روز اول بعد از مسجد آبی ، به یه کافه سنگی رفته بودیم و این بار هم به کافه کناری رفتیم که حالت مغازه های خودمون بود بعد از اینکه چایی مونو خوردیم صاحب رستوران یا مدیریتش اومد و سلامی کرد و کمی با هم صحبت کردیم . مدیر کافه یک ارمنی اهل لبنان بود همینطور که صحبت کردیم حس کردم که چقدر فرهنگ های این منطقه از ایران و ترکیه و لبنان و سوریه به هم شبیه اند . در آخر هم برای همه مون باقلوای لبنانی آورد که تقریبا شبیه باقلوای ترکیه ای بود . 

صبح روز بعد با فکر اینکه چی برای صبحانه بخوریم ، از خواب بیدار شدیم . من واقعا دلم برای املت صبحانه تنگ شده بود با دوستان تصمیم گرفتیم به کافه نزدیک هتل بریم و شانسمون رو برای املت امتحان کنیم وقتی رسیدیم گارسن رو صدا کردیم و با انگلیسی و فارسی سعی کردیم بهش بفهمونیم که چی میخوایم اول گوجه رو خورد کن ، یکم بپز ، بعد تخم مرغ بزن ... بعد یهو گارسن به ترکی گفت املت میخواین ؟!  ما همه یخ کردیم یعنی اینقدر تصادف یکجا ؟! گارسن یه جوون ترک بود که اونجا کار میکرد و در آخر هم برامون یه املت عالی درست کرد که واقعا هنوز مزه اش زیر زبونمه ، یکی از بهترین غذاهایی بود که توی تور ارمنستان خوردم.

تو را ه کلی ماشین با پلاک سوریه دیدیم که معلوم بود ارمنی های مقیم سوریه هستند . وقتی تو یکی از کافه ها نشسته بودیم یه نوجون سوریه ای کنار مون اومد و شروع کرد از اوضاع سخت و بدشون تعریف کردن اوضاع ارمنستان خودش خیلی جالب نیست و اوضاع وقتی مهمون های سوری هم وارد شده اند بدتر هم شده . تا جایی که من فهمیدم اونهایی که پول دارند وضعیتشون بد نیست ولی بقیه از نظر کار ، پوشاک ، تغذیه و جای اسکان خیلی مشکل دارند . 

نظرات

نام کاربر :
 
ایمیل کاربر :
   
متن پیام :
 
کلمه امنیتی :
کد بالا را در این بخش وارد کنید:
نمی توانید بخوانید ؟ کلیک کنید

ما را محبوب کنید